ماجرای این روزهای من و تو

این روزها دائم از دست خودم عصبانی ام
مدام غلط هایم را خط خطی می کنم و قول می دهم درست شوم
ولی نمی شود
دوباره یادم می رود که تو هستی.
از دست خودم عصبانی ام که چرا
نوشته های خودم هم یادم رفته است.
که فراموش می کنم در چند راه های زندگی باید از تو کمک بخواهم.
که انتخاب های بزرگ زندگی ام را به تو سپرده ام.
که من آفتابگردانم و تو خورشیدی.
عصبانی ام
چون شیطان نمی گذارد به غیر حرف تو، حرف های دیگر را به دل راه ندهم.
انگار شده است سد میان من و تو
چشمم را می بندد تا روشنایی تو را نبینم
نیبنم که چگونه راهنمای راهم شده ای.
عصبانی ام
چون مدام باید سر خودم داد بزنم
مدام حرص بخورم که چه ات شده؟
مدام بگویم تو که در زیر سایبان آرامش او نشسته ای
تو که می دانی دستانش مثل چتر بالای سرت است
تو که مهر پدرانه اش را دیده ای
دیگر چه می خواهی؟
حرفت چیست؟
عصبانی ام
چون یادم می رود که می بینی ام
یادم می رود چقدر مهربانی
دوستم داری
نگرانم هستی
یادم می رود خوانده ای دفتر دلم را.
دفتر مشقم پر از غلط شده
چون این روزها همه چیز یادم می رود
خودت غلط دیکته های این روزهایم را ندیده بگیر
خط بزن
پاک کن.
روز مبادا