گفت و گو در خیابان انتخابات

چو ایران نباشد تن من مباد

گفت و گو

"... باری ، حکایتی ست

حتی شنیده ام 
 بارانی آمده ست و به راه اوفتاده سیل.

 
 هر جا که مرز بوده و خط ،‌پاک شسته است
 چندان که شهربند قرقها شکسته است.

 
 و همچنین شنیده ام آنجا
باران بال و پر
 می بارد از هوا.
 دیگر بنای هیچ پلی بر خیال نیست.
 کوته شده ست فاصله ی دست و آرزو.
 حتی نجیب بودن و ماندن ، محال نیست.
 بیدار راستین شده خواب فسانه ها .
 مرغ سعادتی که در افسانه می پرید

آنجا فرود آمده بر بام خانه ها.


هر سو زند صلا
 کای هر کئی ! بیا
 زنبیل خویش پر کن ، از آنچت آرزوست.
و همچنین شنیده ام آنجا....
چی ؟
لبخند می زنی ؟

من روستاییم ، نفسم پاک و راستین
 باور نمی کنم که تو باور نمی کنی

آری ، حکایتی ست
 شهری چنین که گفتی ، الحق که ایتی ست
 اما
 من خواب دیده ام
 تو خواب دیده ای
او خواب دیده است
ما خواب دی...ـ
"بس است "

مهدی اخوان ثالث
 

لحظه های ناگزیر

 ساعت عمر

ثانیه های تکرار

ناگزیر از فرار.

چرخش فصل ها

                       برگ ریزان،

                                     شکوفه باران.

این همه گریز

لحظه های پوسیده در عقربه های ساعت

و من که در  حسرت روزهای از دست رفته ام

روزهای برگشت ناپذیر

روزهای رفته ام بی تو

                                بی تو

                                            بی تو ...

من شاهد بودم خزان یاس را...

 

به مناسبت ایام فاطمیه جمعی از دوستان بروشور زیر را چاپ و به صورت گسترده ای پخش نمودنند.

تصویر و محتوی آن را تقدیم به یگانه فرزندگل یاس، مهدی فاطمه (عجل الله و تعالی فرجه الشریف) کرده و

در اختیار همگان قرار می دهیم.

خزان یاس

خزان یاس

 

و چقدر مشتاق دیدارشان بودم، چه انتظاری!

 قرن ها شاهد بودم که پیامبران چه بسیار به آبروی ایشان از مشکلات رهایی یافتند؛

اماصد افسوس! چه زود خوشحالی من پایان  یافت؛

تنها هجده سال و چند ماه...

شب بود، هوا تاریک تر از همیشه، انگار شب هم به کمک آمده بود تا وصیت ایشان بهتر انجام شود؛

در خانه ای باز شد... تابوت؟!    این موقع شب!     کیست که باید نیمه شب دفن گردد؟!

چه غریب و تنها... تنها چند مرد و كودك، او را همراه و خاموش...

با افروختن چند برگ نخل چهره های غمزده شان بهتر نمایان گشت...

اما!!! اما این اميرمؤمنان علي(عليه السلام) است که می رود؛ خدای من! قامتش!

با من بگو که چرا؟! آن کس که باب خیبر از او شرم می کند، در کوچه های مدینه هلال وار می رود؟!

چرا از آن همه جماعت مسلم فقط همین دوـسه چند همراه اویند؟! حتی بزرگان قبایل نیز حضور ندارند!

مگر این تشییع یگانه دختر رسول الله (صلّی الله علیه و اله و سلّم)  نیست؟!

آه كه مي بيند امت پس از شما چگونه اجر رسالت را پرداختند... رویشان سیاه باد! {1}

 

در ادامه خواهید خواند:

- بارها شاهد وصیتشان بودم...

- من شاهد روز عیادت بودم..

- من و تمام هستی شاهد آن فاجعه بودی...

-من شاهدی از شاهدان الاهی ام..

- منابع

ادامه نوشته