من شاعر توام!

بگذار برای تو بنویسم.
نوشتن اذن تو را می خواهد.
غرقم در واژه ها.
بگذار واژه هایم ردیف شوند و خط به خط نور سازند.
بگذار آفتاب واژه هایت
بتابد بر صفحه ی تاریک دلم.
دلم در کسوف مانده
در سایه ی گناهان زمینی ام.
شیطان دلم را قلقلک می دهد.
بگذار با نور کلمات تو تیرش زنم.
اجازه بده این واژه های درهم ریخته
این گرداب بی پایان کلمات
جمله جمله تو را سازند.
نور بپاشند
رنگ شوند
روزگار بی تو بودنم خاموش می گذرد.
بگذار امروز روز مبادای من باشد
روز خورشید
روز طلوع واژه های آفتابی ات در تک تک حروف در هم ریخته ام.
بگذار امروز روز من باشد
روز آفتابگردان.



روز مبادا