به نام نامی توحید

                   به نام نامی توحید

بخوان به نام رهایی! بخوان به نام بلوغ! بخوان به نام صاعقه در التهاب شب !

بخوان به نام ساقه امید در پهن دشت یأس! بخوان به نام خالق خورشید و عشق را به اسم اعظم

معشوق، از پس یلدای بی تنفس دیجور، نور باران کن.

 

بخوان نبی گرامی! بخوان رسول عشق و امید! بخوان به نام نامی توحید!

تو که خواندی، هرم صدای تو که قندیل‌های سکوت را ذوب کرد، آوای مهربان تو که فضای میان زمین و

آسمان را عطرآگین نمود، بوی خوش عشق که ملائک بی تاب را به طواف حرا کشانید انبیا انگشت

حسرت به دندان گزیدند.

 آری، تو که خواندی، آسمانیان، زمینیان اهل دل را به پایان شب سیاه بشارت دادند. عرشیان که هلهله

می‌کردند، فرشیان را مژده آوردند که: «قد جائکم من الله نور».

 

خداوند زمین را نورباران کرده است.برخیزید، خواب را بشکنید و چشمان ظلمت گرفته را سوی نور

بگشایید. بیم گمراهی را از کلبه دل برانید و ترس از فراز و نشیب، از چاه و چاله، از دشت و تپه را جواب

کنید.

 

 نگرانی را جارو کنید، هراس از افتادن را به گور بسپارید، بر ظلمت زهرخند بزنید که: «یجعل لکم نورا

تمشون به». فرا راهتان نوری گسترده است به مدد آن، راه بیابید و در پناه او بپویید.

 

پیامبر! سلام بر تو که وعده های تو را با دستهای لرزان خویش لمس می کنیم. ما فرموده ی تو را که «از

شرق کسانی راه را برای ظهور مهدی(عج) هموار می کنند» از یاد نبرده ایم.

ما آن کلام غیب تو راکه «ایرانیان شما را به اسلام می خوانند» فراموش نکرده ایم.

 

سلام  بر تو! سلامی به طراوت خونهای جوانانمان و به خلوص مادران داغدارمان. حاشا که از یاد ببریم آن

منظره را که به ابوذر فرمودی:

«اتدری ما غمی و فکری و إلی اَی شیءٍ اشتیاقی؟»

- ابوذر! می دانی چه اندیشه ای مشغولم داشته است و پرنده ی اشتیاق دلم به کدام سوی پر می کشد؟

- از کجا بدانیم پدر و مادرمان به فدایت!

- واشوقا إلی لقأ إخوانی یکونون من بعدی، شأنهم‌ شان الأنبیا و هم عندالله منزلة الشهدأ یفرون من الابأ

و الامّهات و الاخوة و الاخواة ابتغلء مرضات الله تعالی و هم یترکون المال لله و یذلّون انفسهم بالتّواضع لا

یرغبون فی الشّهوات و فضول الدّنیا ... قلوبهم إلی الله و روحهم من الله و علمهم لله.

دلم به شوق دیدار برادرانی می تپد که بعدها خواهند آمد، مقامشان همسنگ مقام انبیاست و

منزلتشان در نزد خدا منزلت شهدا.

از پدر و مادر و برادر و خواهر خویش به خاطر جلب رضای خدا دست می کشند و آنچه مال در خورجین

ملک دارند فدای خدا می کنند. در مقام خشوع در مقابل خداوند تا اوج ذلت رشد می کنند، دل از دنیا و

مافیها می کنند... دلهایشان رو به سوی خدا دارد، جانهایشان از خداست و دانششان برای خدا...

 

پیامبر! عزیز خداوند! معشوق معبود! سلام او بر تو!

تو که قرنها پیش برای این عزیزانت گریستی و دعایشان فرمودی و می دانستی و می دانی که حیات و

نصر و فتحشان به پشتوانه ی دعای توست اکنون در این مخاطرات که رهایشان نمی کنی، ای پیامبر!

هدف آفرینش! این ایثارگران و از جان گذشتگان با نام رمز تو و فرزند تو جهاد می کنند. با یاد تو و فرزندان

تو زندگی و تنفس می کنند. به عظمت و جلال فرزندانت، به عزت عزیزت؛ فاطمه‌ات و به قداست

پسرعمت که این عزیزانت را یاوری کن و همچنان از خدا پیروزیشان را آرزو فرما.خدا کند تو بیایی_ مهدی شجاعی

 

برگرفته از کتاب" خدا کند تو بیایی" نوشته سید مهدی شجاعی

 

 

 

شهرمن تهران

تقدیم به تهران،  وقتی نور و روشنایی  جای دود وخو ن در رگ های او جاری بود

تقدیم به تهران، وقتی امید و زندگی جای فریاد و اعتراض در  گوش او طنین انداز بود

 شهر من تهران

 

My Hometown Tehran

 

My hometown is green.

Full of flower’s smell during summers and springs.

It is a huge city with tall buildings and great headways.

Full of cars and people, like other’s big capital cities.

It was small so many years ago.

It was a small, green and beautiful village;

With pleasant weather near the ancient and historical city of Rey.

Ghajar’s kings selected it as a capital of Iran;

To enjoy of its mild weather and its every season fruits.

People migrated to it.

They were searching for life. 

Big cities need people and people need house, a place to live.

People need car to go work, and cities need roads to serve them.

So, Tehran has grown up.

 

Now, it is a very big city.  

Full of historical buildings and museums remained of ages ago in its center and south.

Buildings belonged to Old Iranian kings that are not exist now.

Its north is called Shemiran ended with Alborz Mountains

It was covered by orchards.

Now towers have grown up there.

Orchards can be seen form tower’s windows.

Some of them are now public parks.

People go there to enjoy themselves.

They go mountain claming, sit near the rivers amid tall trees;

Where Birds are chanting, flowers are smiling, and water is singing.

They test local junk food in summer hot days while cold breeze of north touch their faces.  

Autumn is full of colure,

With red, orange, yellow leaves

People walk on them; get pleasure from their crackling echo.

In winter they do ski in Dizin, Shemshak or Abali.

 

My hometown Tehran is important.

It is full of political buildings, cinemas, theaters, factories, hospitals, universities.

Tehran never sleeps.

It is a busy city.

At night its streets are lighted with thousands colored lamps.

In day people make their life under its blue sky.

Tehran is full of light.

And when there is light, there should be shadow.

Shadow of workless migrated to it.

Shadow of cars filled its streets,

Of their smoke covering its blue sky.    

Shadow of people’s time wasted in its traffic roads.

Shadow of tall buildings hiding Damavand its constant symbol

Shadow of ….   

Of losing leafy childhood in its streets filling with modernized life.                                 

منبع

توقف ممنوع نیست

تقدیم به خورشید درخشان آفرینش مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه ه کجا چنین شتابان...؟  

چه لحظه ها که بی تو یکی یکی گذشتن

عمرم و بردن اما دوباره برنگشتن

 

قطار زندگی همین طور داره میره. بعضی وقت ها اونقدر سریع و تنده که از ایستگاه ها فقط یه شبحی از

پشت پنجره می بینی و رد میشی. وقت هایی هم که تو  یه ایستگاه توقف میکنه، یا اونقدر خسته ای

که چشماتو باز نمی کنی تا بیرون رو تماشا کنی و ببینی دور و برت چه خبره، یا اینکه سر خودت رو

اونقدر شلوغ کردی که اصلا متوجه این توقف نمی شی.

 

یک دفعه می بینی درست همون لحظه ای که تصمیم گرفتی چشاتو باز کنی و ببینی  که قطار چرا

یکدفعه ایستاد، به آخر رسیدی. بهت میگن اینجا آخرشه، باید پیاده شی. اون وقته که یاد همون حسرت

همیشگی می افتی که " ناگهان چقدر زود دیر می شود" (1).

 

دیر شده. دیگه فایده ای نداره. باید پیاده بشی. ولی همه حواست مشغول  برق نگاه آفتابی کسی یه که

گاه گاه از پشت پنجره توی ایستگاه ها چشمت رو می سوزاند. همیشه از پشت شیشه ها او را دیده

بودی ولی  هیچ وقت نپرسیده بودی که کیه و چرا همیشه آنجاست و برای تو دست تکون میده. همیشه

فکر میکردی او که همیشه هست، باشه برای روز مبادا که وقت داشتم، اون وقت جوابش رو میدم.

 

میگی می خوام برگردم براش دست تکون بدم. میگن دیر شده. به لحظه هایی تو زندگی ات فکر میکنی

که پراز تاریکی بودی و دنبال نور میگشتی. فکر میکنی چرا هیچ وقت دنبالش نرفتی که بشناسیش. او که

خورشید تمام بود. کشون کشون می برنت و تو دست و پا میزنی که بر گردی. اونقدر ترسیدی که از

خواب می پری. خدا رو شکر میکنی که خواب دیدی. حالا بیداری. با خودت فکر میکنی اون نگاه آفتابی که

همه جا حضور داشت و توی همه پنچره های قطار برات دست تکون می داد کی بود؟ سرگردون میشی و

همه جادنبالش میگردی. خسته میشی. وسط راه از پا در میای، ولی ادامه می دی. تا اینکه یه روز

لابلای یه عالمه کلمات سربی یه جمله میبینی که برقش چشاتو میگیره:

 

 " امام مانند خورشید طالع است که نورش عالم را فرا گیرد و خودش در افق است به نحویکه

دست ها و دیدگان به آن نرسد. امام  ماه تابان، چراغ فروزان، نور درخشان و ستاره ای ست

راهنما در شدت تاریکی ها و رهگذر شهر ها و کویر ها و در گرداب دریاها( یعنی زمان فتنه و

سرگردانی مردم). امام آتش روشن روی تپه و راهنمای گم شدگان است...." (2).

امام چشمه است.خورشید است. باران است. ابر است. زمین است. گلستان است . رفیق است .

شفیق است. امام همه چیز است.

 

حالا دیگه می فهمی اون آفتاب بی انتها که همیشه حضورش را حس میکردی کی بوده. قطار زندگی ات

هنوزم داره میره. لحظه های تاریک زندگی ات که بدون حضور او گذشتن مثل یک ردیف مورچه سیاه

جلوی چشمات رژه میرن. حالا دیگه تو اون آب گوارا را نوشیده ای. تصمیم می گیری پشت پنجره

بایستی و توی همه ایستگاه ها برای او دست تکان بدی. تو دیگه دنبال روز مبادا نیستی. هر روزت روز

مبادا شده.

حالاست که قدر همۀ لحظه های زندگی ات رو میدونی.

 


۱- بیتی از شعر " حسرت همیشگی" ، قیصر امین پور

۲- اصول کافی،کتاب الحجه، باب مخصوص و جامع در فضیلت و صفات امام، صفحۀ 284