خورشید هشتم دلم

دیده ام مهربانی ات را،
بارها دیده بودم آرزوها چگونه در پیش تو رنگ می بازند.
فهمیده بودم آرزو از دل رد نشده اجابت خواهی نمود.
ولی نمی دانستم
آنقدر مهربانی و رئوفی که حتی بی آنکه بخواهم
در لحظه ای بی فکر تو
باز مرا دعوت می کنی
و دلم را به دیدار سرایت خوش می داری.
می بینی چگونه روزها و ساعت هایم
در شوق ورود به حرمت خوشحالی می کنند!
خورشید هشتم دلم با تو رنگ می گیرد؛
به شوق بوییدن عطر حضورت
ابر های دلواپسی را کنار می زند.
دلم از آن روز که دعوتم کردی در جاده ی تو قدم می زند.
در حسرت دیدن طلوع خورشید از پشت گنبد طلایی ات
در سحرگاه جمعه بی تابی می کند
آنجا که دل ندبه می کند
سالهای تلخ انتظار را.
می شود آیا انتظار قرن ها هم
بی رد شدن آرزویی در دل
همین جمعه پایان یابد؟


روز مبادا