خورشید هشتم دلم  

  طلوع آفتاب- صحن جامع رضوی مشهد- زمستان 88

 دیده ام مهربانی ات را،

بارها دیده بودم آرزوها چگونه در پیش تو رنگ می بازند.

فهمیده بودم آرزو از دل رد نشده اجابت خواهی نمود.

ولی نمی دانستم

آنقدر مهربانی و رئوفی که حتی بی آنکه بخواهم

در لحظه ای بی فکر تو

باز مرا دعوت می کنی

و دلم را به دیدار سرایت خوش می داری.

 

می بینی چگونه روزها و ساعت هایم

در شوق ورود به حرمت خوشحالی می کنند!

خورشید هشتم دلم با تو رنگ می گیرد؛

به شوق بوییدن عطر حضورت

ابر های دلواپسی را کنار می زند.

 

دلم از آن روز که دعوتم کردی در جاده ی تو قدم می زند.

در حسرت دیدن طلوع خورشید از پشت گنبد طلایی ات

در سحرگاه جمعه بی تابی می کند

آنجا که دل ندبه می کند

                                 سالهای تلخ انتظار را.

 

می شود آیا انتظار قرن ها هم

                     بی رد شدن آرزویی در دل

                                                   همین جمعه پایان یابد؟

صبر

              تقدیم به کهف الحصین و غیاث المضطر المستکین     

       

دیگر بس است،

می دانم برای بودن محتاج تو هستم.

 

آفتابگردان بی خورشید می میرد _

وقتی تمام زندگی اش را مدیون آفتاب است.

 

دلم تاب این هوای ابری را ندارد،

در انتظار آفتاب نگاهت نشسته،

بر من بتاب!

شاید دل ناصبورم

                     دل ناسپاسم

                               با تابش تو آرام گیرد.

 

می دانم اگر صبوری به دلم هدیه کنی

انتظار شبانه ی دلم

سحرگاه ثمری خواهد داد.

عید

گل نرگس بیا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند

سالها ، هجری و شمسی ، همه بی خورشیدند


از همان لحظه که از چشم یقین افتادند

چشم های نگران ، آینه ی تردیدند


نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی

هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند


چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود

همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند


غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار

باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند


در پی دوست همه جای جهان را گشتند

کس ندیدند ، در آیینه به خود خندیدند


سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است

فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند


گر بیایی همه ساعت ، همه روز و همه ثانیه ها

از همین روز ، همین لحظه ، همین دم عیدند

قیصر امین پور