هدیه تولد

امشب شب میلاد توست
دستم خالی است،
هدیه ای ندارم تا لایق صحن و سرای تو باشد.
گنبد طلایی ات آبروی خورشید را هم برده ،چه رسد به دل ناقابل من.

اما تو آفتاب هشتمی،
دل شب زده ام را به تو هدیه میدهم .
سیاهی دلم را با خورشید نگاهت بشوی.
می دانی و می دانم
تا خورشید دل آفتابگردان ها دوازده نشود،
انتظار من و تو و دنیا پایانی ندارد.
پس دلم را به پنجره فولادت گره بزن.
آفتابی اش کن.
بگذار هر طلوع و غروب با نقاره خانه ی حرمت بخواند:
اللهم العجل لولیک الفرج
تا سپیدی صبح انتظار را باور کند.
تا دل ها عطر حرم تو را بگیرند و
دنیا مثل شب میلادت چراغانی شود.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۹ ساعت 6:24 PM توسط آفتابگردان
|
روز مبادا