پایان تمامی آرزوها

قلب هزار تکه ام
هر تکه اش در یک گوشه دنیا جا مانده ست.
از این هزار تکه گمشده
یکی هم سهم تو.
مرا ببخش اگر این همه ناچیز به تو هدیه می کنم.
اگر همان یک تکه را هم مثل گنبدت طلا کنی
برای همه زندگی ام بس است.
دوست دارم همه تکه های گمشدۀ قلبم را به تو بسپارم.
تنها اگر بدانم در کجاهای تاریخ زندگی ام جا مانده اند.
من همان آهوی بی پناهی بودم که در میان گرداب آشفتۀ این دنیا
دلم را به عطر یاس و برق آیینه کاری های حرمت دوخته بود.
واین بار هم تو با مهربانی، مرا به حرمت دعوت کردی
و پناه دادی.
"رویای ناتمامم ساعات در حرم بود
باقی عمر اما افسوس بود و کابوس"1
برای من که تمام زندگی ام را مدیون تو هستم
اینجا در صحن و سرای تو بودن،
نوشیدن آب گوارای سقا خانه ات
و نگاه به گنبد طلایی تو
همان تنها خورشید بی غروب سرزمینم
پایان تمامی آرزو هاست.
***
باز من مانده ام و این همه مهربانی تو
و دلم که روز به روز بیشتر مدیون تو می شود.
و تنها آرزوی باقی مانده ام که کاش
ای خورشید من!
می گفتم
باشد
بیا
همۀ قلبم برای تو...
روز مبادا