چو ایران نباشد تن من مباد

گفت و گو

"... باری ، حکایتی ست

حتی شنیده ام 
 بارانی آمده ست و به راه اوفتاده سیل.

 
 هر جا که مرز بوده و خط ،‌پاک شسته است
 چندان که شهربند قرقها شکسته است.

 
 و همچنین شنیده ام آنجا
باران بال و پر
 می بارد از هوا.
 دیگر بنای هیچ پلی بر خیال نیست.
 کوته شده ست فاصله ی دست و آرزو.
 حتی نجیب بودن و ماندن ، محال نیست.
 بیدار راستین شده خواب فسانه ها .
 مرغ سعادتی که در افسانه می پرید

آنجا فرود آمده بر بام خانه ها.


هر سو زند صلا
 کای هر کئی ! بیا
 زنبیل خویش پر کن ، از آنچت آرزوست.
و همچنین شنیده ام آنجا....
چی ؟
لبخند می زنی ؟

من روستاییم ، نفسم پاک و راستین
 باور نمی کنم که تو باور نمی کنی

آری ، حکایتی ست
 شهری چنین که گفتی ، الحق که ایتی ست
 اما
 من خواب دیده ام
 تو خواب دیده ای
او خواب دیده است
ما خواب دی...ـ
"بس است "

مهدی اخوان ثالث