گفت و گو در خیابان انتخابات
گفت و گو
"... باری ، حکایتی ست
حتی شنیده ام
بارانی آمده ست و به راه اوفتاده سیل.
هر جا که مرز بوده و خط ،پاک شسته است
چندان که شهربند قرقها شکسته است.
و همچنین شنیده ام آنجا
باران بال و پر
می بارد از هوا.
دیگر بنای هیچ پلی بر خیال نیست.
کوته شده ست فاصله ی دست و آرزو.
حتی نجیب بودن و ماندن ، محال نیست.
بیدار راستین شده خواب فسانه ها .
مرغ سعادتی که در افسانه می پرید
آنجا فرود آمده بر بام خانه ها.
هر سو زند صلا
کای هر کئی ! بیا
زنبیل خویش پر کن ، از آنچت آرزوست.
و همچنین شنیده ام آنجا....
چی ؟
لبخند می زنی ؟
من روستاییم ، نفسم پاک و راستین
باور نمی کنم که تو باور نمی کنی
آری ، حکایتی ست
شهری چنین که گفتی ، الحق که ایتی ست
اما
من خواب دیده ام
تو خواب دیده ای
او خواب دیده است
ما خواب دی...ـ
"بس است "
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۸ ساعت 8:19 PM توسط آفتابگردان
|

روز مبادا